چرا وقتی نباید بیوفتی و صاف و محکم وایسی یهو یکی از پشت هلت میده و تو با سر می خوری زمین؟!!!
جای بخیه هاش هنوزم میسوزه!
۹تا ۱۲ سالگی !
بهترین دوران من!
کاشکی یک بار دیگه شانس برگشتن به اون زمان رو داشتم! فقط یک بار!دورانی که تنها دغدغه و ناراحتیه من و البته نادی این بود که چرا خواهرامون اجازه نمیدن ما ۲تا که ۳ ۴ سال ازشون کوچیک تر بودیم بشینیم کنارشون و به حرفاشون گوش بدیم!که البته همیشه این ناراحتیمون رو با آزار و اذیتشون نشون می دادیم و نمی زاشتیم خدایی نکرده تبدیل به عقده های کودکانه بشه و بعدا یه دفعه از یه جاییمون بزنه بیرون! الان بعد از اون همه سال وقتی به نادی نگاه می کنم باورم نمیشه این همون دختر بچه ی جیغ جیغو و پرانرژی باشه که حتی ۱دقیقه هم نمی تونست یه جا آروم بگیره!
روزایی که من و نادی از دست ناظم مدرسمون به خاطر اون اجبار لعنتیش واسه نماز خوندمنون فرار میکردیم و دوتایی یا شاید هم چندتایی دورواطراف مدرسه و بیشتر مواقع پشت دستشویی مدرسه قایم میشدیم و هرهر به ریشش میخندیدیم!
شیشه نوشابه هایی که بعد از خوردن واسه درآوردن لج ناظممون پرتش میکردیم تو چاه بزرگی که پشت مدرسه بود و باعث میشد کل مدرسه از صداش منفجر شه و با خنده و رضایت کامل پا میزاشتیم به فرار!
سنگی که به قصد فرو رفتن تو دریا پرتاب شد و به سر بیچاره ی رجا اثابت کرد و من و نادی از اونجایی که مثل سگ ترسیده بودیم قبل از اینکه از گریه منفجر شه کشیدیمش کنار و با کلی رشوه دادن و خر کردن اون پسرک بیچاره و ابله بالاخره راضیش کردیم بگه سینا (به دلیل دشمنی عجیبی که اون زمان باهاش داشتیم!) سنگ رو انداخته و سرش شکسته!(هنوز هم عذاب وجدان ولم نمیکنه!)
هر دفعه تو ذهنم اینارو مرور میکنم ناخوداگاه لبخند میزنم!آقا جان من دلم می خواد برگردم!به کی بگم اینو!! دوست دارم بک بار دیگه بالای پنجره خونمون گیر بیفتم و تا ۳۰ دقیقه جرات پایین اومدن نداشته باشم و فقط داد بزنم زهرا نادی سعیده نعیمه کمک کمک!و آخرش هم یه چتر بدن دستمو بگن بیا با این بپر چیزیت نمیشه!!
یه چیزی که هیچ وقت به خاطرش نادی رو نمی بخشم اینه که سر جلسه ریاضی بعد از رسوندن ضرب ۳*۸ به خانم معلم که اومده بود بالا سرمون لوم داد و باعث شد واسه اولین بار بیرون افتادن از کلاس رو تجربه کنم!
واقعا چقدر الکی و راحت خوش بودیم! یا شایدم حالا داریم زیادی سخت میگیریم!چقدر دور شدیم!پوف!
پ.ن:تنها مزیت الان اینه که دیگه مجبور نیستیم یواشکی و به زور به حرفاشون گوش بدیم!ما ۲تا هم بالاخره واسه اون ۳تا بزرگ شدیم!
پ.ن:کودکی فوق العاده ای بود!مثل الان!!!!!!!!
همش پ.ن: ۱۰۰٪ بعد از کنکور یه سری به اون شهر کوچیک و دوست داشتنی و پر از صدف میزنم!نزنم خرم!
فعلا...
یه چیزی مثل بغض ته گلوم رو گرفته!ولی دیگه واسه گریه کردن نه وقتش رو دارم نه حال و حوصله!فقط دلم می خواد این ثانیه های لعنتی تند تند بگذره! البته اینم می دونم که گذشت زمان نمی تونه حس و حالمو درست کنه!و باز البته می دونم وقتی به آخراش برسم واسه ثانیه ای التماس میکنم!
دور وبرم زیادی شلوغ شده!حالا دیگه می ترسم تنهاییم رو هم از دست بدم!چه خوب میشد اگه میزاشتن یه چند روز ساکت و آروم بشینم سرجام و به هیچی فکر نکنم! خلاء !
امروز عصر کتاب سخت افزار رو گذاشته بودم روبروم و تست هارو یکی یکی حل میکردم و به خاطر فهمیدنش لذت میبردم! نمی دونم چرا تو اوج خوشحالی از اینکه تونسته بودم سخت ترینش رو هم درست بزنم یهو این فکر لعنتی شروع کرد به وول خوردن! واسه چند دقیقه سرمو گرفتم تو دستام و شروع کردم به مرور کردن اشتباهات و اتفاقاتو خلاصه همه ی بدبختیام!ولی من آدم خوشبختیم! اینو جدی میگم! البته اگه نخوام خودمو با کسی مقایسه کنم و من ایندفعه واسه تحمل خیلی چیزا این کار رو کردم! اونموقع فقط با خودم می گفتم کاش کاش و ای کاش!کارایی که نباید می کردم و کردم! حرفایی که نباید میزدم و زدم و ....
نمی دونستم با این فکرای مسخره آدم می تونه بدترین سردرد عمرش رو بگیره!فعلا دارم دنبال یه دیازپام قوی واسه این درد کوفتی میگردم!
دیگه واسه یه دیازپام هم باید التماسش کنم!
-آدم باش!
-که چی بشه؟!
-که درست زندگی کنی.
-میشه درست زندگی کردن رو معنی کنی؟!
-یعنی اینکه آدم باشی!
-میشه آدم بودن رو معنی کنی؟!
-یعنی اینکه درست زندگی کنی.
-میشه درست زندگی کردن رو معنی کنی؟!
-یعنی اینکه آدم باشی.
- میشه ..........
- .....................
-......................
-باشه حالا که دلیلش رو کاملا فهمیدم هم آدم میشم هم درست زندگی می کنم!
پ.ن: اگه ایشون نبود نه می فهمیدم زندگی کردن چیه نه اینکه بویی از آدمیت می بردم!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در گوشی صحبت کردن رو دوست ندارم!اگه چیزی میخوای بگی به خودم بگو!